من معتقدم آقای هاشمی به دنبال این بود که با یک حداقل پیروزی، با یک پیروزی برود پشت میز مذاکره. آقای رفسنجانی از خیلی وقت پیش به میز مذاکره فکر می‌کرد.

یک نکته، الان تیر ۶۷ است و ۲۹ تیر ایران قطعنامه را می‌پذیرد، امام به مناسبت کشتار حجاج پیام صادر می‌کنند، آن نامهٔ معروف و... چهارپنج روز بعدش هیئت مذاکره‌کنندهٔ ایران آقایان دکتر ولایتی، جواد لاریجانی، عباس ملکی و ظریف (آن‌موقع کارمند محلی ایران در نیویورک بود) به نیویورک می‌روند. آقای ملکی برای ما تعریف می‌کرد: «وقتی ما رسیدیم نیویورک، ظهر بود. تلکسی از ایران آمد که یکی‌دو هفته بعد از آتش‌بس، دوباره از جنوب و غرب به ما حمله شده. (بحث عملیات مرصاد و حملهٔ منافقین) آقای ولایتی که چند سال بود سیگار نمی‌کشید، شروع کرد به سیگارکشیدن. آقای دکویار که آمد به او گفت ما به صدام بی‌اعتماد بودیم و به شما اعتماد داشتیم ازاینجا به بعد به شما هم اطمینان نداریم.» چون هیئت مذاکره‌کنندهٔ عراق و آقای طارق عزیز نیامده بودند، این‌ها فهمیدند دوباره به ایران حمله کرده‌اند و می‌خواستند (به تعبیر آقای هاشمی) به ایران از پشت خنجر بزنند. از غرب تا نزدیک کرمانشاه و از جنوب می‌خواستند بیایند نزدیک خرمشهر که دوباره جمعیتی بسیج می‌شوند و می‌روند و شکستشان می‌دهند و بعد صلح می‌شود، رسماً ۲۸ مرداد آتش‌بس اعلام می‌شود.

الان بر سر عملیات مرصاد این حرف است که اگر ما سال ۶۱ صلح می‌کردیم، دوباره این‌ها این کار را می‌کردند، همین‌طور که دو هفته پس از پذیرش قطعنامه دوباره به ایران حمله کردند. مردم جلوشان را گرفتند و این‌ها فهمیدند که نمی‌توانند کاری کنند و صلح را پذیرفتند. نکتهٔ دوم این است که جمعیتی باز بسیج شد. ممکن است بگویید عاطفی بود. امام پیامی دادند و من گریه کردم و فلانی این کار را کرد و بیایید دوباره به جبهه برویم. بعضی‌ها می‌گویند شوری مردمی بود و عقلانی نبود. بعضی هم می‌گویند دو ماه قبل سر چزابه و طلاییه همین اتّفاق افتاد و ما حمله کردیم و توانستیم از آن‌ها پس بگیریم. این خرداد ۶۷ یعنی یکی‌دو ماه قبل است. مردم می‌آمدند ولی چون سازمان‌دهی نبود و می‌دیدند که مسئولین می‌خواهند صلح کنند، انگیزه‌ها کم شده بود. بعد از کربلای ۵ به این نتیجه رسیده بودند که شاید مسئولین می‌خواهند صلح کنند و رفتن به جبهه فایده‌ای ندارد. بعد بحث ستاد جنگ پیش آمد که خاتمی مسئول ستاد پشتیبانی جنگ شد، خرازی معاون ستاد جنگ شد، نبوی لجستیک جنگ شد، آقای موسوی ستاد پشتیبانی را بر عهده گرفتند؛ ولی این‌ها دیگر جواب نمی‌داد.

این نکته قابل توجه است، اینکه مردم دوباره به جنگ می‌روند و بعد از عملیات مرصاد، یک‌جورهایی استدلال امام مشخص می‌شود که ما هرجا کوتاه بیاییم آن‌ها خنجرشان را به ما می‌زنند. نکتهٔ دوم اینکه یک سال بعد از قطعنامهٔ ۵۹۸ که امام در قید حیات‌اند، دو اتّفاق می‌افتد که خیلی مهم است و امام خیلی انقلابی‌تر می‌شود: بحث سلمان رشدی و محکم‌ایستادن مقابل بریتانیا؛ نامه به گورباچف و نصیحت به شوروی.

می‌خواستم این یک سال امام را تحلیل کنید که چرا امام انقلابی‌تر می‌شود و می‌خواهد جامعه را بکشد به این سمت که از رخوت دربیاید؟

پرداختن به امام مقدار زیادی پیچیده است؛ چون هاله‌ای از قداست به‌وجود می‌آید و نمی‌شود خیلی راحت در مورد امام صحبت کرد؛ همچنان‌که نمی‌شود راجع به خود جنگ صحبت کرد؛ چون جنگ باز گره خورده با یک‌سری مسائل عاطفی و این چیزها. اما یک چیزی در مورد امام وجود دارد، اینکه یک گسل‌هایی در امام بعد از انقلاب می‌بینید. بعد از انقلاب خیلی از سلطنت‌طلب‌ها، خیلی از مخالفین انقلاب و از منتقدین انقلاب می‌گویند که امام ما را بازی دادند؛ در پاریس یک چیزهایی می‌گفتند، یک حرف‌هایی می‌زدند، یک‌جوری رفتار می‌کردند، می‌گفتند من که نمی‌خواهم حکومت بکنم، ولی بعد حکومت کردند و همهٔ قدرت را از آنِ خوشان کردند. در عمل هم این اتّفاق می‌افتد. من آن‌موقع در دولت موقت بودم و شهادت می‌دهم که دولت موقت اصرار می‌کرد که امام به قم نرود و در تهران بماند، ولی امام می‌گفتند دولت موقت که تشکیل شده، رفراندوم هم که برگزار شده و جمهوری اسلامی و قانون اساسی هم که دارد تدوین می‌شود، شما به من چه‌کار دارید! من می‌خواهم به قم بروم. از اوّل هم گفته بودند که به قم می‌روم.

من با بندبند وجودم معتقدم که امام فیلم بازی نمی‌کردند. شما کی فیلم بازی می‌کنی؟ زمانی‌که نیاز داری. همهٔ ما دورویی می‌کنیم چون نیاز داریم. امام نیازی نداشتند. اگر امام می‌گفتند من می‌خواهم در تهران بمانم و حکومت کنم، مردم چه می‌گفتند؟ می‌ریختند در خیابان و علیه امام تظاهرات می‌کردند؟ می‌گفتند تو می‌خواستی بروی قم، پس برو؟! من گوشت و پوستم در انقلاب بود. من حتّی یک مرحله می‌روم بالاتر؛ حتّی اگر امام دوم بهمن ۵۷ گفته بودند که این شاه آدم شد، این شاه سرش به سنگ خورد، محمدرضا برگرد و حکومت کن؛ من می‌گویم آب از آب تکان نمی‌خورد و مردم می‌گفتند درود بر خمینی و زنده‌باد شاه؛ چون امام گفته بود. امام گفت مهندس بازرگان بیاید، مردم گفتند، بیاید. اگر می‌گفت بازرگان نیاید، مردم هم می‌گفتند، نیاید. اگر می‌گفت شاه برگردد، ۹۹ درصد مردم می‌گفتند، برگردد. بنابراین، چرا امام بیاید وانمود کند و دروغ بگوید؟ چرا بگوید من نمی‌خواهم حکومت کنم تا از مشکلات رد شود و بعدش بیاید؟ نه، امام دورویی نمی‌کرد.

ما روی این‌ها کار نکردیم و فقط یک تئوری داریم می‌دهیم، می‌گوییم اگر امام آن‌موقع... چون دیگران در پاسخ من می‌گویند که «تو ساده هستی، امام اگر دولت موقت را آورد سر کار، چون آن‌موقع خودش نمی‌توانست حکومت کند. اطرافیانش چه کسانی بودند؟ اکبر هاشمی‌رفسنجانی، هادی غفاری، صادق خلخالی، این‌ها که بلد نبودند حکومت کنند. این‌ها می‌توانستند سازمان برنامه و بودجه را بگردانند؟ نه. این‌ها می‌توانستند وزارت نیرو را بگردانند؟ نه. امام مجبور بود یک عده تکنوکرات متدیّن را سر کار بیاورد، بعد که مستقر شد، بزند تخت سینه‌شان و پرتشان کند آن‌ور و خودش حکومت کند.» من اصلاً این را قبول ندارم. امام کشانده شد به اینکه حکومت کند. بله، امام دخالت کرد، سلمان رشدی و... ولی امام هل داده شد به اینکه حکومت کند. ما روی این‌ها کار نکردیم. اگر دولت موقت کمی موفق‌تر می‌شد، اگر بنی‌صدر یک خرده مثل آدم رفتار کرده بود و آن غرور و تکبر را کنار گذاشته بود و درست‌تر رفتار می‌کرد، امام دخالت نمی‌کرد.

امام در نجف درس می‌داد؟

بله؛ امام در نجف درس می‌داد. حرف من را قبول نکن، اگر محقق هستی، برو به دبیرخانهٔ مجلس خبرگان ببین اوّلین قانون اساسی که نوشته شده توسط شهید بهشتی، مرحوم کاتوزیان و حسن حبیبی، تنها چیزی که ندارد ولایت فقیه است و امام امضا می‌کند و می‌گوید مبارک است ان‌شاءالله. می‌گوید بروید به آقایان دیگر نشان بدهید و آقایان دیگر هم موافقت می‌کنند. اگر آن قانون اساسی به رفراندوم گذاشته شده بود، اصلاً ولایت فقیه نبود. شما برو به دبیرخانهٔ مجلس خبرگان، این سند به‌عنوان یادگاری هست؛ از اوّل هست و ازبین نبرده‌اند که بگویند از اوّل ولایت فقیه نبوده است. اگر امام می‌خواست ولایت فقیه باشد، سال ۵۸ می‌گفت باید باشد، سال ۵۹ می‌گفت باید باشد، امام کی گفت؟ وقتی‌که دعوا شد. من می‌گویم امام خیلی از جاها دخالت کرده ولی این دخالتش اجتناب‌ناپذیر بود. ما در مورد این‌ها کار نکردیم، مثل شما که می‌گویید امام سال ۴۷_۴۶ ولایت فقیه درس می‌داده که بعداً اگر انقلاب شد.. اصلاً امام سال ۴۷_۴۶ فکر می‌کرد که انقلاب خواهد شد؟ امام سال ۵۶ که هنوز در نجف است، در اعلامیه‌اش می‌گوید که این فرصت دارد ازدست می‌رود. می‌بیند که مرحوم فروهر و بختیار و بزرگان دارند دور هم جمع می‌شوند و اعلامیه می‌دهند، حمله می‌کند به روحانیون، می‌گوید شما هم یک کاری کنید، شما هم اعلامیه بدهید و این فرصت ازبین نرود. به نظر من، امام هیچ‌وقت وانمود نکرد و همیشه چیزهایی را می‌گفت که به آن‌ها اعتقاد داشت.