صحبت دیگری هم خطاب به سپاه دارند که اگر سپاه امروز در مقابل دشمن نایستد، در آینده سپاهی ذلیل و خوار خواهد بود. صحبت‌های امام در اواخر جنگ خیلی انقلابی‌تر می‌شود؛ برخلاف برخی مسئولین مانند آقای هاشمی که تمایل داشتند به هر شکلی به‌سمت صلح برویم. می‌خواستم بدانم درست است که مسئولین اطلاعات غلط به امام دادند، یا اینکه توهینی به امام است که گفتند با یک‌سری واقعیت روبه‌رو شدند که دیگر نمی‌توانیم ادامه دهیم و ناگهان مجبور به پذیرش واقعیت‌های کشور و جنگ شدند؟

همین‌موقع که می‌گویید ما داشتیم چندین موشک می‌ساختیم، اواخر جنگ موشک صدوده‌کیلومتری خودمان را آزمایش کردیم. ما امیدوار بودیم که با ادامهٔ جنگ و توجه بیشتر همه به مسائل نظامی، به موفقیت‌های بسیار بالاتری برسیم. هیچ‌چیز امروز در صنایع نظامی ما نیست که در زمان جنگ پایه‌اش ریخته نشده باشد. پهپادها همان‌موقع برای ما عکس‌برداری می‌کردند و الان در پهپاد به آمریکا پهلو می‌زنیم.

دو جریان فکری بعد از تصویب قطعنامه در شورای امنیت وجود داشت؛ یکی ما بودیم که می‌رفتیم جلو تا خودمان را قوی کنیم و یک عده هم معتقد بودند که ما نمی‌توانیم در جنگ پیروز شویم. آنچه به امام منتقل می‌شد نتیجهٔ کار ما در سپاه بود و نتیجهٔ کار آن‌ها به امام منتقل نمی‌شد که این‌جور قاطعانه پشت جنگ می‌آمدند. من عقیده‌ام این است که خوب موقعی جنگ تمام شد و این را همیشه در حرف‌هایم می‌گویم. لذا سال ۶۷، زمان را برای اینکه بگویند ما جنگ را نمی‌توانیم ادامه دهیم و پیروز شویم، مناسب دیدند. و الا امام درست می‌گفتند و سپاه هم عقب ننشست تا وقتی‌که به او گفتند که دیگر نجنگ. سپاه مشکلی نداشت و داشت جنگش را می‌کرد.

اتّفاق مهم در انتهای جنگ این بود که ما سرزمین‌ها و بخش‌هایی را که در طول دو سال به دست آورده بودیم، یک‌به‌یک از دست دادیم؛ مثلاً اواخر فروردین ۶۷ فاو را از دست دادیم که شوک بزرگی بود. فاو بخش مهمی از عراق بود که از سال ۶۴ در دست ما بود و خیلی روی فتح فاو مانور می‌دادیم. بخش‌های جنوب‌غربی را ازدست دادیم و دوباره به دست عراق افتاد. این‌ها نشانهٔ خطر و افول ما در جنگ بود. چرا به‌یک‌باره از ابتدای سال ۶۷ چنین اتّفاقاتی رخ داد؟

فرق ما با عراقی‌ها این بود که آن‌ها وقتی خرمشهر را گرفتند، جایی نبود که ننویسند «نحن جئنا للخلود» یعنی آمده‌ایم که برای همیشه اینجا بمانیم؛ اما ما حلبچه و شلمچه و فاو را نگرفته بودیم که نگه داریم، ما هدف سیاسی داشتیم، هدف ساقط‌کردن یک حکومت را داشتیم. مگر ما نمی‌توانستیم در جنگ از سلاح شیمیایی استفاده کنیم؟ چرا نکردیم؟ خیلی منطقمان فرق می‌کرد. وقتی‌که عقب‌نشینی می‌کنیم، چون برای همیشه نمی‌خواستیم بمانیم، زود عقب می‌آمدیم. به‌هرحال، زمانی بود که حس می‌شد دیگر جنگ پشتیبانی نمی‌شود و این اتّفاقات می‌افتد.

این حرف شما که معنای خوبی نمی‌دهد؛ یعنی ما ازقصد خواستیم فاو را ازدست بدهیم؟ این اصلاً منطقی نیست، فاو برگ برندهٔ ما در جنگ بود که می‌توانستیم خیلی روی آن مانور بدهیم. بگذریم... اینکه ظرف دو هفته نظر امام عوض می‌شود. آقای هاشمی هم در خاطراتشان می‌گویند که ۱۳ تیرماه بعد از سقوط هواپیمای مسافربری به ما خبر دادند. در مجلس هم بحث شد و گفتند که آمریکا به‌شدت تمایل دارد که وارد جنگ شود و ما را زمینگیر کند و باید با امام صحبت کرد. آقای منتظری به امام پیامی می‌دهند و در پیامشان یک‌سری موارد را می‌گویند. امام هم ۱۳ تیرماه پیامی می‌دهند. این دو هفته یک‌سری اتّفاقات می‌افتد که امام درنهایت قطعنامه را قبول می‌کند. نظرتان راجع به اتّفاقات این دو هفته چیست؟ به‌نظر می‌رسد همهٔ این بحث‌ها و جمع‌بندی‌ها در تیرماه ۱۳۶۷ اتّفاق افتاده؛ یعنی حتّی تا نیمهٔ تیرماه هم نظر امام بر ادامهٔ جنگ بوده، اما از نیمهٔ تیر تا ۲۷ تیرماه اتّفاقات دیگری رخ می‌دهد که جمع‌بندی امام این می‌شود که جنگ را زودتر تمام کنیم.

یکی از عظمت‌های امام همین پذیرش قطعنامه است. اگر می‌بینید در نامهٔ امام در مورد پذیرش قطعنامه بحث جام زهر و تلخی می‌آید، دوتا مطلب است؛ یکی اینکه امام با ناراحتی قطعنامه را پذیرفته، اما بالاخره قطعنامه را پذیرفتند، بعدش هم کسی مخالفت بکند، امام برخورد می‌کند. امام ناراحت شد، اما به این تصمیم رسید که باید قطعنامه را بپذیرد و با قدرت پذیرفت، نه با ضعف. این نکتهٔ مهمی است.

امام در پیامی که در اواخر تیرماه ۶۷ به مناسبت سالگرد شهادت حجاج دادند، گفتند در مورد جنگ یک‌سری حقایقی وجود دارد که در آینده آشکار می‌شود که امروز من این‌ها را نمی‌گویم. به نظر من نکتهٔ مهمش اینجاست که می‌گویند من آبروی خودم را با خدا معامله کردم و در آینده مشخص می‌شود چرا قطعنامه را پذیرفتم. به کنایه‌ها هم جواب می‌دهند و می‌گویند افرادی که طعنه و کنایه می‌زنند، نمی‌دانند که شهادت چه اجر و مقامی دارد. این نشان می‌دهد که امام از یک‌سری اطرافیان خود دلخورند؛ یعنی... .

امام پای کار ایستاده بود و بعد با صحنه‌ای مواجه شد، مدت زیادی نبود که ستاد جنگ آقای موسوی تشکیل شده بود؛ لذا دیدند دولتی که حالا مسئول جنگ هم شده، می‌گوید نمی‌توانم بجنگم. بله، او از آبروی خودش مایه می‌گذارد و جام زهر را سر می‌کشد؛ اما نه اینکه با ذلت قطعنامه را بپذیرد، با قدرت می‌پذیرد و بعد از آن دفاع می‌کند.

چه افرادی موافق این بودند که جنگ را تمام کنیم؟ این یک تفکر است و نمی‌خواهیم شخصی را... .

در دولت در رأسشان آقای بهزاد نبوی بود که بر موسوی هم برتری داشت و من این را در مصاحبه‌هایم ثابت کردم که موسوی از او حرف‌شنوی داشت. شاید آخرهای جنگ که من نبودم، آقای هاشمی هم مایل بود؛ من نمی‌دانم.

باز تکرار می‌کنم، اگرچه جنگ با سقوط صدام و فتح بغداد تمام نشد، اما به عقیدهٔ من با شعار جنگ، جنگ تا رفع فتنه تمام شد. من فتنه را فکر حمله به ایران می‌دانم. شش سال جنگیدیم، بیش از دوسوم شهدایمان برای این شش سال است، اما ایران را رویین‌تن کردیم، هم از نظر نظامی، هم از نظر عِده و عُده. شجرهٔ طیبهٔ بسیج و توان نظامی را که امروز داریم، نتیجهٔ آن شش سال جنگ است. به عقیدهٔ من، جنگ خوب موقعی تمام شد؛ چون آن‌هایی که سر کار بودند و مجموعه‌مان نمی‌توانستیم جنگ را پیروزمندانه تمام کنیم، ولی فتنه را کور کردیم؛ یعنی دستمان چنان پر شد که امروز گزینهٔ نظامی بر علیه‌مان کاربرد ندارد.

شما آن روز که قطعنامه پذیرفته شد خاطرتان هست؟ چه حسی داشتید؟

من خبر نداشتم تا اینکه گفتند جلسه‌ای در دفتر ریاست‌جمهوری هست، بروید آنجا. ما رفتیم و دیدیم که تقریباً همهٔ سران سیاسی و نظامی هستند؛ رؤسای سه قوّه، وزیر سپاه، وزیر دفاع، فرمانده سپاه، مسئولین ارتش، رئیس کمیسون دفاع که آقای روحانی بود و من کنار ایشان نشسته بودم. مرحوم احمدآقا نامهٔ امام را خواند و به آن قسمت که رسید که من قطعنامه را می‌پذیرم، آقای روحانی به من فرصت فکرکردن نداد و گفت آقامحسن بساطت را جمع کن و برو، به درد زمان جنگ می‌خوردی، به درد زمان صلح نمی‌خوری!

واقعاً با همین صراحت و لفظ؟

بله. من آن‌موقع واقعاً برایم هیچ فرقی نمی‌کرد؛ کسی‌که تا دیروز گفته بجنگ، حالا گفته نجنگ، به همین راحتی. من اصل ولایت فقیه را همین می‌دانم، هرجا صحبت می‌کنم راجع به ولایت فقیه همین را می‌گویم. آن جوانی که در سیزده‌چهارده‌سالگی از او پرسیدند چه می‌گویی، گفت هرچه امام بگوید. بگوید برو، می‌روم. بگوید برگرد، برمی‌گردم. پرسیدند اگر آزادت کنند؟ گفت اگر امام بگوید، باز هم می‌جنگم. من این را می‌گویم ولایت فقیه. من واقعاً آن لحظه گفتم خب تا این ساعت وظیفهٔ جنگیدن داشتیم، ازاین‌به‌بعد نداریم، همین!